لسان الملك سپهر

1173

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

اصحاب اين شكايت به حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله برداشتند . رسول خداى فرمود : در ميان مشكها آبها سرد كنيد و ميان بانگ اقامت نماز آن آب را به مرضى ريزيد و نام خداى بر زبان برانيد . چون كار بدين گونه كردند ، رنجوران شفا يافتند . گويند : عامر يهودى را غلامى حبشى بود كه رعايت گوسفندان او مىكرد از آن پيش كه پيغمبر به خيبر درآيد ، جهودان را نگريست كه سلاح جنگ در بر راست كنند . گفت : اين از بهر چيست ؟ گفتند : بدين مرد كه دعوى پيغمبرى دارد مقاتلت خواهيم كرد . چون نام پيغمبر شنيد ، از در مهر جنبشى در دل حبشى افتاد . چون پيغمبر برسيد و بازار كارزار روائى گرفت ، يك روز گوسفندان خود را پيش رانده به حضرت رسول خداى آمد و عرض كرد : به چه دعوت مىكنى ؟ فرمود : به اسلام بگو : اشهد ان لا إله الّا اللّه و انّ محمّدا رسول اللّه . گفت : چون اين بگويم ، مرا چه باشد ؟ فرمود : اگر بر دين ثابت باشى بهشت جاودان يا بى . پس حبشى مسلمانى گرفت و عرض كرد : اين گوسفندان در نزد من به امانت است . مىخواهم به خداوندش برم . فرمود : از لشكرگاه بيرون شو و بانگ بر گوسفندان بزن و چند پاره سنگ از دنبال بيفكن خداى اين امانت ادا كند . غلام حبشى اين بكرد ، گوسفندان به خانه خداوند خويش شدند و او چنان دانست كه راعى مقتول شده است . و از اين سوى حبشى سلاح جنگ بر تن راست كرده ، چندان در مقاتلت بكوشيد كه شربت شهادت بنوشيد . مسلمانان جسد او را در خيمه‌اى نهادند و به عرض رسانيدند . رسول خداى فرمود : عملا قليلا و اجرا كثيرا و خويشتن به كنار آن خيمه آمده سر مبارك به اندرون برد و فرمود : خداوند اين حبشى را گرامى داشته ، در بهشت جاودان جاى داد و همىبينم كه دو تن از حور العين بر بالين او نشسته‌اند . بالجمله در آن ايام كه ارض رجيع لشكرگاه بود هر شب يك تن از اصحاب به پاسبانى لشكر قيام داشت . آن شب كه عمر بن الخطّاب كار حراست مىكرد ، جهودى را اسير گرفتند . عمر گفت : تا سر او را برگيرند . يهودى عرض كرد : مرا به حضرت پيغمبر بريد كه با او سخنى دارم . پس او را به نزديك رسول خداى آوردند . يهودى سلام داد . پيغمبر فرمود : چه خبر دارى ؟ عرض كرد : يا ابا القاسم مرا امان ده تا بر صدق سخن كنم . رسول خدايش امان داد . پس عرض كرد كه از حصار نطاة بيرون شدم و حال آنكه جهودان سخت بترسيده‌اند و گمان دارم كه امشب از نطاة